آنچه انسان را از سایر موجودات متمایز می‌سازد٬ قدرت او در مفهوم‌سازی است و «شعر» تصریح متخیّلانه ی امر نامفهوم و مبهمی است که از درون آدمی سر بر می‌آورد. پس شاید بتوان آن را اصیل‌ترین خلق انسانی تلقّی کرد. در اینجا البتّه مقصود از شعر٬ سخن منظوم نیست. شعر٬ هر کلام و یا حتی کلمه‌ای است که راویِ برقرارشدن نسبتی با باطن عالم باشد.

به نظر می‌رسد که خوشنویسی و آواز٬ دو مفسّر اصلی شعر پارسیند. شعر در فرآیند مکتوب و مرتّل شدن٬ ظهوری مضاعف می‌یابد و لذا هستی آن افزون می‌گردد. بدین ترتیب خوشنویسی و آواز هم‌سو می‌شوند تا هدفی واحد را با طی دو مسیر متمایز و به کارگیری ابزارهایی متفاوت تحقّق بخشند.

اثری که در اینجا به زیارتش نشسته‌ایم٬ تحریر دو بیت از جامی است:

تو چه ‌مظهری ‌که زجلوه‌ی تو صدای سبحه‌‌(صیحه)ی صوفیان / گذرد ز ذروه‌ی‌ لامکان که ‌خوشا‌ جمال ‌ازل ‌خوشا

همه ‌اهل ‌مسجد ‌و صومعه پی ورد صبح و دعای(نماز) شب / من و ذکر(فکر) طرّه(چهره) و طلعت تو من الغداة ‌الی ‌العشا

این پرسش که تفسیر میرزا از این ابیات چگونه بر نحوه‌ی نگارش او مؤثر واقع شده٬ پرسشی جالب توجه است. چه ارتباطی میان معنای کلمات و شکل مسطور شدن آنها وجود دارد؟ آیا تکرار کلمات خاص٬ مؤیّد اهمیت بیشتر این واژگان در نزد اوست؟ آیا نسبت مکانی که برای حروف و کلمات در نظر گرفته شده بر مبنای تأویل خاص میرزا از این مصاریع است؟

توجه به زیبایی‌های بصری یک اثر هنری در نقد و تفسیر آن٬ البته به جاست. گفتن از کشیده‌های سالم و خوش‌فرم٬ دوایر زیبا و بی‌نقص و رنگ و حالت ملایم و آرامبخش مرکّب در یک قطعه‌ی خوشنویسی در جای خود نیکوست. اما بسنده‌کردن به این مقدار٬ قطعآ ما را از درک رموز نهفته در اثر محروم خواهد ساخت.

وبلاگ شیخ دات آر